میـروم....





عازم ِ سفـری رویایی هسـتم

با کدام دل ب کجـا؟!




رَضیــ ه:

بیست و چهار بهمن نود و دو،،کـربلا

چقدر دلـم برای بودنت تنگ است










پیِ ردپایت می گردم؛

گاهی
میان اینهمه شلوغی...

تو را از خودم راندم

و مدتـ ـهاست

به انتظار نشسته ام

این برای ِ یکـ عمر زجـر کشیـدنم کافیست!؟




قشنگ نیست نوشـتنم  تو قشنگ میــخوانی







شاید

ایـن زمستـان که بگذرد

دیگـر نه نامی از من باشد

نه نشـانی از تو

شـاید زمستان آخر باشد...





تو تنـها غریبه آشنای ِ مـنی




راستـش را بخـواهی

فکر میـکنم غریبه شده ای

و من

میان ِ غریبه های شهـر

پی ِ غریبانگیت میگـردم...




پ.ن:

دلم برای بودن ـهای شیرینت تنگ شده است!